درجات روزه
1. روزۀ عوام: این روزه با خودداری از مبطلات روزه که فقها در رسالههای خود نوشتهاند، تحقّق مییابد.
2. روزۀ خواص: با انجام اموری که در روزۀ عوام گفتیم و جلوگیری ِاعضای بدن از مخالفت با خداوند، روزۀ خواص تحقّق پیدا میکند.
3. روزۀ خواصِ خواص: این روزه با خودداری از امور حلال یا حرامی که انسان را از یاد خداوند باز میدارد تحقّق مییابد.
هر کدام از دو درجۀ دوم و سوم نیز انواع زیادی دارد. بویژه درجۀ دوم که انواع بی شمار آن به تعداد مؤمنین اصحاب یمین است.
المراقبات ،ص 200
بازگشت به صفحه اصلی
جمله ای عجیب و مکرر از رسول خدا
رسول خدا جملهای عجیب دارد. علی علیه السلام میفرماید ما این جمله را مکرر از پیامبر اکرم میشنیدیم. بعضی جملهها است که ما همین قدر میدانیم پیغمبر اکرم فرموده است. شاید یکبار هم بیشتر نفرموده باشد، ولی علی علیه السلام در حدیثی که در اصول کافی و نهج البلاغه در ضمن فرمانی که به نام مالک اشتر نوشته است میفرماید: مالک! به مردم آزادی بده. به مردم حق انتقاد و اعتراض بده. به مردم امنیت بده که من از پیامبر مکرر این جمله را شنیدم که: « لن تقدس امۀ حتی یوخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متعتع» یعنی هرگز ملتی، به مقام قداست و پاکی و بزرگواری و بزرگی نمیرسد، مگر آنکه آن ملت به این حال در بیاید که ضعیف در مقابل قوی آزاد باشد. ضعیف حق خودش را از قوی بخواهد در حالی که کوچکترین لکنتی به زبانش نمیآید. ضعیف در کمال جرئت و جسارت در مقابل قوی بایستد. شما در کجای دنیا شعارهایی قویتر و نیرومندتر از این شعار دربارۀ آزادی و حق طلبی میتوانید پیدا کنید؟
از: پانزده گفتار/ مرتضی مطهری
بازگشت به صفحه اصلی
سوء ظن
پا به دخمۀ تاریکش گذاشتم. مدتی نگاهمان را از هم میدزدیدیم تا اینکه پرسید: چرا اینجوری فکر میکنی شنام؟ چرا همه چیز رو با ذهن بستۀ خودت میسنجی؟
-سر کردن تو یه همچین جایی دلیل دیگهای میتونه داشته باشه؟
-چرا منو مجبور میکنی حرف بزنم؛ هر نگفتهای را نمیشه گفت.
-تا این حرف نگفته چی باشه؟
-اگه لازم بود که به تو یکی میگفتم.
-بوی خیانت آزارم میده شیلان!
-حتی یه ذره هم احتمال نمیدی اشتباه کرده باشی؟
-دلایل من کافیه، بیشتر از ده تا دلیل دارم.
-مثلا؟
-همین که با نقشۀ کومله من رو احمق فرض کردی کافیه.
-دلیل بعدی؟
-دلیل بعدی نمیخواد دیگه.
-اینکه گفتی تهمته نه دلیل! بعدا پشیمون نمیشی؟
-همین قدر که بی حرمتی کردی و غرورم رو شکستی کافیه که پشیمون نشم.
با اشک و لبخند گفت: من قصد بی حرمتی نداشتم، اگر چنین تصوری برات پیش اومده عذر می خوام.
از کتاب «شُنام، خاطرات کیانوش گلزار راغب» نشر سورۀ مهر، چاپ اول ١٣٨٩
بازگشت به صفحه اصلی
تاریخ، ما، راه، انتخاب...
بسم الله الرحمن الرحیم
مطلب ذیل را آقای سید محمد صادق ساداتی (از اعضای سابق انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده ریاضی - ورودی سال ٨٢) از کتاب «سه دیدار» انتحاب کرده اند.
این شیخ را نگین کنید!
این جمله ایست که در آن روز سرد، آقای مدرس در بالای منبر در مورد سید روح الله جوان می گوید.
...
فصل ٣:
- من بنایی را ساخته ام که ناگزیر روزی بر سرم خراب خواهد شد. می دانم، و ساختم.
- جسارت است آقا، که می پرسم. محض عبرت است که می پرسم. پس چرا چنین بنایی را، اصولا، ساختید؟
- چون نساختن را، در هر شرایطی، نابخشودنی می دانم. ساختن محکومیت انسان است؛ و هر ساختنی، ناگزیر خویشتن را در مخاطره قرار دادن است.
- و شما، از سر ناگزیری، بنایتان را برای ستمگر ساختید، آقا؟
- خیر... آن بنا، قلعه ای بود استوار برای تهاجم به ستمگران، که راهزنان - در غفلت ما، آن زمان که غرق در جهاد با ستمگران بودیم و شاد از این جهاد - آن قلعه ی خوب را منزلگاه خویش کردند، و اینک، ما، زیر سقفی هستیم که بر بامش، بدکاران، پای می کوبند.
- چه باید می کردید تا چنین مصیبتی نازل نمی شد؟
- نباید غرق می شدیم. فقط همین.
***
آقای مدرس... قاجاریان را قابل اعتماد نمی دانست اما...
- من از بد حادثه ی شوم ظهور رضاخان بود که پناه گاه قاجاریان شدم. در جهنم، مارهایی هست که انسان، از خوف آنها، به اژدها پناه می برد. آیا می دانید؟
مدرس، در موقعیتی چنان وحشت آور قرار گرفت، یعنی خویشتن را، بی محابا، در آن «موقعیت» قرار داد که تنها مردی چون او، صاحب ایمان، متکی به خویش، یک لا قبا، ... می توانست...
...
- پس چرا آقا،... خودتان را کنار نکشیدید؟
- نمی شد پسرم... نمی شد... من به یک سینه پهلوی مزمن تاریخی رضا دادم فقط به خاطر آنکه جلوی توفانی را که ممکن بود هزاران کشته برجای بگذارد، بگیرم.
...
آقای مدرس قاجاریان را نمی خواست، اما، در یک آنِ تاریخی، میان بسیار بد، و، بسیار بسیار بد، ناگزیر به انتخاب بود، و می دانست که به هر حال سنگ بدنامی را به سوی او پرتاب خواهند کرد...
... انتخاب نکردن، دشتی از آبروی کاه وار، درو کردن، و شرف پوشالی را برای روزگاری دیگر پس انداز کردن که شهامت نمی خواهد...
مدرس، عاشق سلطنت نبود و از جمهوری نمی ترسید، بل از اینکه رضاخانِ مسلوب الاراده را با جمهوری بیاورند تا زورمندیِ او را از توانِ محدودِ سلاطینِ درمانده قاجار بیشتر کنند، در هراس بود، و به همین دلیل بود که آن پیام شگفت انگیز را برای احمد شاه گریز پا فرستاد و در متن آن، همه چیز را به صراحت بیان کرد:
«شاه می دانند که من و یارانم با تمام توانمان در تأیید مبانی وطن خواهی می کوشیم، و از جان، هیچ مضایقه نمی کنیم؛ و این کوشش و جان بازی نه به خاطر دلبستگی به شاه است و پادشاهی، بلکه گردش روزگار چنین پیش آورده است که بنیادی ترین و مقدس ترین ستون های ایمان ما در معرض نابودی قرار بگیرد.
تغییر در نظام کنونی، در لحظه حاضر، معنایش اخلال در مبانی ایمانی و قومی ایرانیان است...
شما بهتر از هر کس می دانید که دولت های استعمارگر، نزدیک به دو قرن است که برای سرزمین های شرق نقشه کشیده اند تا ایشان را از هر جهت به اسارت خویش در آورند. ملت ما... تاحد امکان از تله های استعمارگران گریخته است: واقعه رژی، تحریم تنباکو، لغو قرار داد وثوق الدوله و بر هم زدن جمهوری رضاخانی از آن جمله است...حال من و یارانم از شما می خواهیم که به وطن بازگردید...»
...
حاج آقا روح الله... به در خانه مدرس رسید... پا به درون آن حیاط محقر گذاشت و به خود گفت: «خوب است که نمی ترسد... خانه اش محافظی ندارد... او را خواهند کشت... رضاخان او را خواهد کشت... انگلیسی ها او را خواهند کشت...»
...
طلبه ای گفت: جناب مدرس! در کوچه و بازار می گویند که شما ... سلطنت را می خواهید نه جمهوری را...
- خیر آقا... خیر... بنده با سلطنت ابدا ابدا موافق نیستم... اما این دلیل نمی شود که به جمهوری میر پنجی رضایت بدهم. جمهوری میر پنجی یک درد تازه است... اینها به بهانه جمهوری می آیند، سوار که شدند دیگر ول نمی کنند... بیگانگان تکیه گاه و اسباب بقای آنها می شوند و به همین طریق می روند تا این مملکت را به بیگانه واگذار کنند... این غول بی شاخ و دم تمام وجودش خود خواهی و زور پرستی و میل به استبداد و اطاعت از انگلیسی هاست...
فصل ۶:
...
رضاخان، کنار علمای برجسته قم نشست - دو زانو، مؤدب، سر به زیر.
- بنده آمده ام تا برای بنیان گذاری جمهوری ایران از آقایان اجازه بگیرم، با توجه به این اصل که اسلام در رأس امور باشد، و در صدر قوانین. بنده به دستبوس آقایان آمده ام تا هر تعهدی می خواهند بدهم که هرگز، تا من زنده ام، هیچ کس از اصول و فروع اسلام تخلف نخواهد کرد.
... آقای حائری گفت: «... در زمان حاضر، مشروطیت مشروع را بر جمهوری ترجیح می دهیم. آقایان علما هم، مثل آقای مدرس، جمیعا" نظرشان همین است».
رضا خان آرام سر بلند کرد... دیگر حرفی برای گفتن نداشت. در دلش شاید گفت که «یک روز با یک قشون کامل می آیم و نشانتان می دهم که با رضا خان میر پنج، پنجه در انداختن چه عواقبی دارد». اما کلمه ای برزبان نیاورد. برخاست...رفت، چکمه ها تاریخی اش را به پا کرد و رفت تا روزی به کینه باز گردد.
فردا اعلامیه ای منتشر کرد: «برای احترام به مقام روحانیت... چنین مقتضی دانستیم که... عنوان جمهوری را موقوف کنند...»
...
- قدم دوم را من برداشتم.
- قدم اول را چه کسی برداشت آقا روح الله؟
- شما قبلا برداشته بودید. تحت شرایط خاص از خویش گذشته بودید و خفت دفاع صوری از سلسله قاجار را تحمل کرده بودید. اگر شما با آن شهامت منحصر درگیر نشده بودید، از دست نامردان روزگار سیلی نخورده بودید، این طفل را جرأت برانگیختن چنان بزرگان و علمایی نبود... آقای مدرس! این سخن را از پسرتان بشنوید:
شاهان، خودشان می آیند؛ اما مردم آنها را می برند،و همیشه چنین بوده است...
از جلد اول کتاب "سه دیدار" نوشته ی مرحوم نادر ابراهیمی
بازگشت به صفحه اصلی
مامور
... هما گفت: هیچ وقت برای هیچ بنده ای پیش نمی آید که قولی را که به خدا داده، به یاد نیاورد، چون خدا اسباب یادآوری را فراهم می کند و با فرستادن فرشته ها ما را تشویق می کند که نسبت به تعهداتمان وفادار باشیم.
ایلیا پرسید: واقعا معتقدی که فرشته هایش را می فرستد؟
هما گفت: لازم باشد این کار را بکند، می کند. این دنیا تحت اختیار اوست و رفتار خدا هم خارج از تصور ماست. حکم او در جهان جاری است و هر چه هست، تحت اختیار اوست.
ایلیا گفت: منظورم این است که فرشته به عالم ماده می آید؟
هما گفت: عالم ماده از نظر ما عالم ماده است و ما به حکم آدم بودن مجبوریم قواعد زندگی مادی را بپذیریم، اما فرشته های تحت فرمان خدا هم مجبورند؟ اگر حکم خدا جاری شود، همه چیز جایز است.
ایلیا پرسید: تو فرشته ای؟
هما خندید. گفت: نه، من فرشته نیستم. من هم مثل تو آدمم.
ودست ایلیا را گرفت. گفت: از گوشت و پوست و خونم. می توانی احساس کنی؟
ایلیا لبخند زد.
هما گفت: اما فرشته ای که خدا می فرستد، حتما" نباید از آن عالم به این عالم بیاید، بلکه می تواند آدمی باشد که بنا بر دلایل لازم دور ما می چرخد تا قول ما را به ما یاد آوری کند.
ایلیا گفت: مثل تو؟
هما احساس کرد این پرسش با تمسخر همراه است. البته مطمئن نبود. گفت: البته اگر لایق باشم.
و دست ایلیا را رها کرد. گفت: اگر من هم فرد مورد نظر نباشم، حتما" دیگران هستند، خانواده ات، دوستانت، فامیل، یک رهگذر حتی!... "
از کتاب "مأمور" نوشته ی علی مؤذنی/ انتشارات نیستان
بازگشت به صفحه اصلی
